۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

چهارم

دیشب بعد از یه روز خیلی شلوغ برای غزاله جون من و باشگاه و شام سریع کنار خانواده، غزالم با من اومد و رفتیم کافه ای که اولین شب با هم رفته بودیم و کمی بعد مصطفی رو دیدیم و با هم رفتیم کافه ای که دومین شب رفته بودیم(...خیلی خب، می دونم لوس بازیه به نظر ولی هر چی هست من دوست دارم چون در مورد غزاله است) و نشستیم تا مصطفی کمی با من و غزال حرف بزنه و همفکری کنه...راستش اگرچه غزاله جواب رو از اول می دونست، از اول گفت و حتی تونست به طور خوبی برسونه اما بازم اجازه داد تا منم نظرم رو بدم، کنارش باهام در مورد نظر خودش و من همفکر شد و کمک کرد هر دو رو تحلیل کنم و بهترین رو برای اون لحظه تشخیص بدم...راستش این فرآیند همفکری و تحلیل دو نفره رو خیلی دوست داشتم و اینکه چطور اگرچه جواب رو می دونست ولی بازم به من فرصت بیان شدن، دیده شدن و درک کردن داد...باید یاد بگیرم

..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین

سوم

جمعه گذشته، بعد از اینکه علی رغم میل و تلاش غزالم برای برقرار نگه داشتن برنامه سفر، موفق به این کار نشدیم و قرار شد غزالم در رسیدگی به امور منزل و مادر همراهشون باشند، باز هم توجهش به سمت من بود که اجازه داد من در خرید منزل همراهشون باشم اگرچه برای رسیدن من تقریباً یک ساعت زمان رو از دست داد ضمن اینکه در واقع به خاطر حضور من، اگرچه خرید اصلی انجام شد اما در بقیه برنامه به خاطر من جاهایی کندتر و جاهایی تندتر همه چیز انجام شد و البته بعد از رسوندن آذین عزیزمون و خریدها به منزل مادر، غزالم کنار من موند تا با همه خستگی از راه طولانی رفت و برگشت و البته فشار هفته، کنار من بمونه تا من احساس تنهایی نکنم.
اما راستش، چیزی که می خواستم بگم این بود که با همه چیزی که در بالا گفتم و زمانی که غزالم نتونست داشته باشه برای آروم کردن ذهنش و استراحت دادن به فکرش، باز هم با من در مورد زندگی کاریمون تو آینده هم کلام و هم فکر شد و حتی با آغوش باز سوالات کم اهمیت و عملیاتی من رو شنید و جواب داد...می فهمم که شاید بیشتر از یک تفکر عمیق از ذخیره انرژی مواقع اضطراری مغزش استفاده کرده تا بتونه یه تحلیل قابل اعتماد اما سریع داشته باشه و از اون مهمتر...به من اعتماد کرده، توی یکی از مهمترین تصمیمات زندگیش در حالیکه از نگرانیش در خصوص ترک کار فعلیش بعد از این همه سال، شرایط کار جدیدش و حتی درآمدش برای زندگیمون، مسئولانه نگرانه...اما باز هم به من اعتماد کرد...

..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین

دوم

اون روز، چهارشنبه هفته گذشته، برای غزالم مثل همیشه پر تنش بود و پر فشار و پرکار البته و محبوب زیبای من باید به موقع به باشگاه هم می رسید. برای آخر هفته ما قرار یک سفر کوتاه رو گذاشته بودیم اما غزالم به این نتیجه رسیده بود که با توجه به شرایط خونه، شاید بهتر باشه ما سفر رو به زمان دیگه ای موکول کنیم و همون روز چهارشنبه این موضوع رو به من گفت اما من که خیلی برای یک خلوت دور از شهر با غزالم و ایجاد فرصتی برای سکوت ذهن و بعد همفکری و تصمیم گیری نیاز داشتم، بدون درست در نظر گرفتن شرایط ابراز ناراحتی کردم و فشار زیادی به غزاله آوردم در حالیکه باید تو اون لحظه می فهمیدم که اولیت با آروم کردن غزاله است و بعد هر چیزی، هر چیزی.
اگرچه از بیرون می شه توجیه کرد و گفت من چیز خاصی نگفتم یا خواسته نا حقی نداشتم اما واقعیت تغییر نمی کنه، خواسته من نا به جا و رفتار من بی ملاحظه بود. 
متاسفانه در اثر بی توجهی من، غزالم  رنجیده خاطر شد و گفتگوی پر تلاتمی بین ما شکل گرفت که در نهایت با خداحافظی اجباری غزاله برای سوار کردن کسی از نزدیکان و رفتن به باشگاه متوقف شد و من در حالیکه از اضطراب و فشار شرایط روان - تنی خوبی نداشتم تصمیم گرفتم برم و تا غزاله از باشگاه میاد اونجا باشم که اگرچه گفته بود نه، اما شاید با دیدن من دلش به رحم بیاد...زهی عشق...زهی عشق...خدایا که من به پارکینگ نرسیدم که زنگ زد و انقدر بزرگوارانه مهربونی بی حدش رو تو احساس کلامش ریخت که انگار ساعتی که پیشتر گذشته بود، انگار که نبود و وقتی که اون شب همدیگرو دیدیم هیچ کلامی نگفت از مشاجره ای که کردم و سرزنشم نکرد...
..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین 

یکم

پیش از هر چیز، الیته پر واضحه که این یکم فقط یکم این نوشتاره اما به واقع چندمین هزاره...

هفته پیش به همراه غزالم دعوت شدیم به منزل یکی از دوستانمون که البته من به واسطه غزالم باهاشون آشنا شدم و از همین بابت فقط دوست عزیزم، مصطفی تو اون جمع دوست مستقیم خود من بود و با توجه به تعداد نسبتاً بیشتر خانوم ها در اون شب، سابقه قدیم دوستی غزاله خانومم با اون عزیزان و دوستانی که اولین بار باهاشون آشنا می شدم، نگران تنها موندن در جمع و کم شدنم از چشم و نگاه غزالم بودم...
اما در تمام شب و در تک به تک لحظات، علی رغم مشکل شدید کاری که برای غزاله پیش اومده بود و تماس های تلفنی زیادی که مجبور شد پاسخ بده، تلاش زیادش برای کمک کردن به میزبان عزیزمون، به خصوص با توجه به تعداد نسبتاً زیاد ما مهمونها و همینطور توجه به دوستان و همکلامی با همگی، نفسی نبود که من احساس کنم یا حتی خیال کنم که ذره ای از توجه غزاله مهربونم به من کم شده یا حتی تر، من در کانون نگاهش نیستم...
...می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین

توضیح

متاسفانه برای من هر روز نوشتن چندان مقدور نیست، اگرچه در تلاشم تا با استفاده از ابزارک (application) خود blogger امکان این کار رو بیشتر فراهم کنم اما گاه پیش میاد مثل امروز که چند نوشته رو پشت هم بنویسم...امیدوارم غزالم من رو ببخشه و خداوند به من توان و امکان هر روز نوشتن رو بدن

مقدمه

...نوشتم و پاک کردم چون نمی نویسم از اینکه من چطور و چه زمانی به حساب این تن به لطف خدا به وجود غزاله برکت داده شدم، می نویسم که چطور از اون روز زندگی من زندگی شد و چطور نور و روشنی لحظه به لحظه زندگی من رو در بر تر می گیره...
با خودم تصمیم گرفتم که هر روز یک از بی منتها خوبی های غزالم رو بنویسم، باشه که کلام این نور، نور به زندگی بیاره...به امید خدا

خدا

خدایا

به نام شما شروع می کنم که تمام من از رحم و رحمت شماست. شما که در حالتی که در حضیض ظلمت و در تاریکترین سیاهی ها فروتر می رفتم، بخشش شما، بخشایش شما، برکت شما و بزرگی شما دستگیر من شد، به دعایی که به اراده شما به دل من نشست، به اراده شما از لب من خاست، به اراده شما به شما رسید و به اراده حضرت شما مستجاب شد.

خدای من، خدای ما، خداوند خدا...
خداوندی که در می زنیم که نه جز در شماست و نه جز به امید شماست و نه جز به حاجت شماست و نه جز به خواست شماست...

خداوندا...خدایی که از بی انتهایی بخشایش شماست که نیازی به ما می بخشید، خواستنی می بخشید که تا گنجی ببخشید...

...به نام شما شروع می کنم