دیشب بعد از یه روز خیلی شلوغ برای غزاله جون من و باشگاه و شام سریع کنار خانواده، غزالم با من اومد و رفتیم کافه ای که اولین شب با هم رفته بودیم و کمی بعد مصطفی رو دیدیم و با هم رفتیم کافه ای که دومین شب رفته بودیم(...خیلی خب، می دونم لوس بازیه به نظر ولی هر چی هست من دوست دارم چون در مورد غزاله است) و نشستیم تا مصطفی کمی با من و غزال حرف بزنه و همفکری کنه...راستش اگرچه غزاله جواب رو از اول می دونست، از اول گفت و حتی تونست به طور خوبی برسونه اما بازم اجازه داد تا منم نظرم رو بدم، کنارش باهام در مورد نظر خودش و من همفکر شد و کمک کرد هر دو رو تحلیل کنم و بهترین رو برای اون لحظه تشخیص بدم...راستش این فرآیند همفکری و تحلیل دو نفره رو خیلی دوست داشتم و اینکه چطور اگرچه جواب رو می دونست ولی بازم به من فرصت بیان شدن، دیده شدن و درک کردن داد...باید یاد بگیرم
..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین
..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر