۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

سوم

جمعه گذشته، بعد از اینکه علی رغم میل و تلاش غزالم برای برقرار نگه داشتن برنامه سفر، موفق به این کار نشدیم و قرار شد غزالم در رسیدگی به امور منزل و مادر همراهشون باشند، باز هم توجهش به سمت من بود که اجازه داد من در خرید منزل همراهشون باشم اگرچه برای رسیدن من تقریباً یک ساعت زمان رو از دست داد ضمن اینکه در واقع به خاطر حضور من، اگرچه خرید اصلی انجام شد اما در بقیه برنامه به خاطر من جاهایی کندتر و جاهایی تندتر همه چیز انجام شد و البته بعد از رسوندن آذین عزیزمون و خریدها به منزل مادر، غزالم کنار من موند تا با همه خستگی از راه طولانی رفت و برگشت و البته فشار هفته، کنار من بمونه تا من احساس تنهایی نکنم.
اما راستش، چیزی که می خواستم بگم این بود که با همه چیزی که در بالا گفتم و زمانی که غزالم نتونست داشته باشه برای آروم کردن ذهنش و استراحت دادن به فکرش، باز هم با من در مورد زندگی کاریمون تو آینده هم کلام و هم فکر شد و حتی با آغوش باز سوالات کم اهمیت و عملیاتی من رو شنید و جواب داد...می فهمم که شاید بیشتر از یک تفکر عمیق از ذخیره انرژی مواقع اضطراری مغزش استفاده کرده تا بتونه یه تحلیل قابل اعتماد اما سریع داشته باشه و از اون مهمتر...به من اعتماد کرده، توی یکی از مهمترین تصمیمات زندگیش در حالیکه از نگرانیش در خصوص ترک کار فعلیش بعد از این همه سال، شرایط کار جدیدش و حتی درآمدش برای زندگیمون، مسئولانه نگرانه...اما باز هم به من اعتماد کرد...

..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر