۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

دوم

اون روز، چهارشنبه هفته گذشته، برای غزالم مثل همیشه پر تنش بود و پر فشار و پرکار البته و محبوب زیبای من باید به موقع به باشگاه هم می رسید. برای آخر هفته ما قرار یک سفر کوتاه رو گذاشته بودیم اما غزالم به این نتیجه رسیده بود که با توجه به شرایط خونه، شاید بهتر باشه ما سفر رو به زمان دیگه ای موکول کنیم و همون روز چهارشنبه این موضوع رو به من گفت اما من که خیلی برای یک خلوت دور از شهر با غزالم و ایجاد فرصتی برای سکوت ذهن و بعد همفکری و تصمیم گیری نیاز داشتم، بدون درست در نظر گرفتن شرایط ابراز ناراحتی کردم و فشار زیادی به غزاله آوردم در حالیکه باید تو اون لحظه می فهمیدم که اولیت با آروم کردن غزاله است و بعد هر چیزی، هر چیزی.
اگرچه از بیرون می شه توجیه کرد و گفت من چیز خاصی نگفتم یا خواسته نا حقی نداشتم اما واقعیت تغییر نمی کنه، خواسته من نا به جا و رفتار من بی ملاحظه بود. 
متاسفانه در اثر بی توجهی من، غزالم  رنجیده خاطر شد و گفتگوی پر تلاتمی بین ما شکل گرفت که در نهایت با خداحافظی اجباری غزاله برای سوار کردن کسی از نزدیکان و رفتن به باشگاه متوقف شد و من در حالیکه از اضطراب و فشار شرایط روان - تنی خوبی نداشتم تصمیم گرفتم برم و تا غزاله از باشگاه میاد اونجا باشم که اگرچه گفته بود نه، اما شاید با دیدن من دلش به رحم بیاد...زهی عشق...زهی عشق...خدایا که من به پارکینگ نرسیدم که زنگ زد و انقدر بزرگوارانه مهربونی بی حدش رو تو احساس کلامش ریخت که انگار ساعتی که پیشتر گذشته بود، انگار که نبود و وقتی که اون شب همدیگرو دیدیم هیچ کلامی نگفت از مشاجره ای که کردم و سرزنشم نکرد...
..می دونی غزالم، من شاید خیلی وقت ها نبینم یا حتی نفهمم، شاید هرگز ندونم که چطور...اما همیشه، حقیقتا، همه من از خدای ما می خواد که به من توانی بدن تا بتونم تو رو خوشحال کنم...آمین 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر